تبليغاتX
هنر نزد ایرانیان است و بس

طراح قالب: همـــراز

اینها رو دوست خیلی خیلی خوبم خانوم ابراهیمی دادن که تو وبلاگ بذارمش ممنونم خیلی خیلی زیبا بود

مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

 

 

کاشانه ان نيست که جمشيد بنا کرد

 کاشانه ان است که ليلي بنا کرد

ويرانه ان نيست که چنگيز فرو ريخت

ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت

صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت

 

عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است

 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.

 

آرزوهاتو يجا يادداشت کن و يکي يکي از خدا بخواه،خدا يادش نميره،ولي تو يادت ميره که چيزي که امروز داري، آرزويه ديروزت بوده.

 

حقيقت و عشق تنها مفاهيمي هستن که ارزش زندگي کردن براي آنها وصد البته ارزش مردن براي آنها وجود دارد

 

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

 

 

لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختي بودند

 

يه روز دل تصميم مي گيره سنگ شه تا ديگه عاشق نشه ميره و سنگ مي شه و ميره قاطي سنگ ها اما اونجاهم عاشق يه سنگي مي‌شه

 

دنيا را اقيانوسي تصور كن كه امواج متلاطم آن تو را به غرق شدن تهديد مي كند. اگر آرام و سرشار از اعتماد و ايمان به خدا باشي امواج آرام خواهند گرفت

 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

 

 

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن

 

 

هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد: 1- جسارت در بيان عقيده 2- جرأت در پذيرش اشتباه

 

زندگي چون گل سرخي ست پر از خار و پر از عطر و پر از برگ لطيف ..... يادمان باشد اگر گل چيديم.خار و عطر و گل و برگ. همه همسايه ي ديوار به ديوار همند...

 

 

خورشيد باش ، که اگر خواستی بر کسی نتابی، نتوانی

 

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز "

 

رنگين کمان پاداش کسي هست که تا آخرين لحظه زير باران بماند ......

 

گابريل گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند

 

 

رسول خدا(ص): کسي که حاجت برادر مومن خود را برآورده سازد ، مانند کسي است که عمر خود را به عبادت گذرانيده باشد

 

چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره... . تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه... . تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده... . تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد... . و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

 

 

 

از چارلي چاپلين مي پرسند : خوشبختي چيه ؟ ميگه خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعديه

 

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته

 

 

پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)  فرمودند:

يَقولُ رَبُّكُم : يَابنَ آدَمَ، تَفَرَّغْ لِعِبادَتي أملاَْ قَلبَكَ غِنىً وأملاَْ يَدَيكَ رِزقاً.

پروردگارتان مى فرمايد : اى فرزند آدم! خود را براى عبادت من فارغ گردان تا دلت را پر از بى نيازى كنم و دستانت را آكنده از روزى سازم.

(كنز العمّال : 43614)

 

پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)  فرمودند:

تَفَرَّغوا لِطاعَةِ اللهِ وعِبادَتِهِ قَبلَ أن يَنزِلَ بِكُم مِنَ البَلاءِ ما يَشغَلُكُم عنِ العِبادَةِ .

خود را براى طاعت خدا و عبادت او فارغ سازيد، پيش از آن كه گرفتارى و بلايى به شما رسد كه از عبادت بازتان دارد.

(تنبيه الخواطر : 2 / 120)

 

امام على(عليه السلام) فرمودند:

لا خَيرَ في عِبادَة لا عِلمَ فيها .

عبادتى كه همراه با آگاهى نباشد، ارزشى ندارد.

(تذكرة الخواصّ : 140)

 

یک داستان زیبااندیشانه

 

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود
از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم....
ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ...
تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ...
وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!!
متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ...
و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!

 

چهار چیز قابل جبران نیست:

سنگی كه پرتاب شده
حرفی كه از دهان خارج شده
فرصتی كه از دست رفته
زمانی كه سپری شده

 

بیایید از عشق صحبت کنیم !

 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم

مگر موج دریا ز دریا کجاست

چرا بر «یکی» حکم «ثروت» کنیم ؟

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

چرا باز بحث «اصالت» کنیم ؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم ؟

 بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم به از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه ؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گل ها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت :

« بیا عاشقی را رعایت کنیم »

 

 

 

 

لیلی یک ماجراست

 

خدا گفت : لیلی یک ماجراست . ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت : یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد
آنانکه حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچوقت اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد و رفت که لیلی را بسازد
خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو تولدی به دست خویشتن

شیطان گفت : آسودگیست .خیالیست خوش

خدا گفت: لیلی رفتن است عبور است و رد شدن

شیطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود

خدا گفت : لیلی جستجوست لیلی نرسیدن است . نداشتن و بخشیدن

شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک

خدا گفت : لیلی سخت است دیر است و دور از دست

شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست .
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت : لیلی زندگیست زیستنی از نوعی دیگر
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود

و مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد

 

 

 

ای جاودانه ترین . . .

آن گاه كه عشق زمینی را تجربه می كردم ، دلم چیزی فراتر می خواست .

 خط بطلان بر تمام آن ها كشیدم و دل در گرو عشق تو سپردم .

 نوری از عشق تو مرا در گرفت . چه عشقی و چه حلاوتی ، چه نعمتی . . .

خداوندا ! عشقت را از من دریغ نكن .

 

دكتر شریعتی

گرامي‌ترين و زيباترين‌ها در جهان،

 نه ديده مي‌شوند و نه حتي لمس مي‌شوند،

 آنها را تنها در دل بايد لمس کرد.

 «هلن کلر»

« زندگی » زیباست، کو چشمی که « زیبائی » ببیند ؟

کو « دل آگاهی » که در « هستی » دلارائی ببیند ؟


صبح ها « تاج طلا » را بر ستیغ کوه، یابد

شب « گل الماس » را بر سقف مینائی ببیند


ریخت ساقی باده های گونه گون در جام هستی

غافل آنکو « سکر » را در باده پیمائی ببیند


شکوه ها از بخت دارد « بی خدا » در « بیکسی ها »

شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائی » ببیند


«
زشت بینان » را بگو در « دیده » خود عیب جویند

«
زندگی » زیباست کو چشمی که « زیبائی » ببیند ؟

)                                                         زنده یاد مهدی سهیلی(

 هو

 

 

دیروز خیال کردم همچون ذره ای لرزان و سرگردان

 

در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج می زنم

 

و امروز به خوبی می دانم من همان چرخ گردونم

 

 و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد

 

:آنان در بیداری می گویند

 

تو و جهانی که در آن به سر می بری چیزی جز دانه ای ماسه

 

.بر ساحلی لایتناهی در دریای بی کران هستی نخواهی بود

 

:در رؤیایم به آنان گفتم

 

من دریای لایتناهیم

 

و تمام جهان چیزی جز دانه هایی از شن بر ساحل من نیست

 

 

از کتاب ماسه و کف

 

نوشته جبران خلیل جبران

 

ترجمه حیدر شجاعی

جبران

خداوند می فرمایند : مرا این چنین آزمایش کنید که

آیا روزن های آسمان را برای شما نگشوده ام

و چنان برکتی بر شما نریخته ام که گنجایش آن نیست

 

 


نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 15:49 توسط ایرانیان دلشاد برای ایرانی با فرهنگ | لينك به مطلب |



اینکه میگن هفت شهر عشق یعنی چی؟

البته میدونم خیلیا میدونن

ولی خوب عطار تو منطق الطیرش به زبان سمبلی راه رسیدن به خدا که البته به خود شناسی میرسه رو به هفت شهر تقسیم کرده

و زبان حال اخلاق و دل ماها رو به زبان پرنده ها تمثیل کرده

این هفت شهر عشق رو از نظر عطار براتون گذاشتم تو این پست

امید که همه به قاف حقیقی خودمون برسیم

حق نگهدارتون باشه

                                                    

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول:طلب

 

ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

 

وادی دوم:عشق

 

کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

 

وادی سوم:معرفت

 

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او

 

وادی چهارم:استغنا

 

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

 

وادی پنجم:توحید

 

رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

 

وادی ششم:حیرت

 

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه

گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟

فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"

گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

 

وادی هفتم:فقر و فنا

 

بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

اینم آرامگاه عطار نیشابوری

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 15:57 توسط ایرانیان دلشاد برای ایرانی با فرهنگ | لينك به مطلب |



سلام

امروز از عرفان مولانا سخن میگیم

 

عرفانی سراسر شور و عشق

عرفانی جهانی

با پشتوانه ای الهی

خواهش میکنم هر کی دربارهء مولانا مطلبی داره بگه

بذاریم تو وبلاگ

قبلا هم گفتم به اسم خودش میذارم

موفق باشین

 کِه می آید بــه سر وقت دل ما جر پریشانی؟

کِه می پرسد بغیــر از سیل راه منزل مــا را ؟

ندارد مـــزرع ما حاصلی غیر از تهیدستـــی

توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

                                                  صائب

از قبل یافیتم که موجودی هستیم متشکل از ماده و روح و در اتحاد مستقیم و مستقل با خالق خویش . همین طور دانستیم که بین ما و خالق هیچ سَد ، حصار مانع ، قشر و یا واسطه ای وجود ندارد اوست و ما و لاغیر . همچنین دانستیم که تمامی هستی موجود که ما هم جزئی از آنیم در چنین رابطه ای ستایش کنان در حرکت دم به دمی خویش به راه کمال طی زمان می کنند و این سیر کمالی انگیزه ای جز رسیدن به کمال مطلق که حق تعالی باشد ندارد . همه و همه با قدرتی عظیم مدّون و مدبرانه رقص کنان در نیایش حق اند و سر به آستان الوهیت حق گذارده اند .

هر قومی و هر نَفَسی به هر شکلی که بلد است در تلاش عاشقانه خود به دنبال معشوق و محبوب حیران و پریشان است تا به آرزوی وصال یار تحقق بخشد .

همچنان عرض شد که هر دلی و هر جانی معشوقش را به هر نامی که می خواهد صدا می زند و لذت نزدیکی و جذب تقرّب موجب افزودگی سیر و سلوک روزافزون است .

کرانــــی نـــدارد بیابـــــان مـــا

قـــــراری نـدارد دل و جان مــــا

جهان در جهان نقش صورت گرفت

کـــدامست از ایـــن نقش ها آن ما

چـــو در رَه بینـــی بُریـــده سری

کـــه غلطان رود سوی میــــدان ما

از او پـــرس از او پرس اســرار ما

کــــز او بشنوی ســرّ پنهان مــــا

                                                  مولانا

آگاهی ما از وجود خالق یکتا به صورت واقع بینانه گویای شناخت عرفانی ماست و این شناخت و عرفان لازمه اش این است که شخص اول از شناخت خویش و شناسایی درون خویش شروع نموده و این « من » را دقیقاً بشناسد . از بزرگان عرفان این کلام قصار نقل است که :

« خودشناسی اصل اول خداشناسی است و یا خود را بشناس ، خدای را خواهی شناخت »

چه اگر خود را نشناسی ، حق تعالی را نخواهی شناخت . لذا معرفت نفس یا شناخت « من » اصل بسیار مهمی است و در عرفان بدون شناخت خویش شناخت حق میسّر نیست .

عارف کسی نیست بجز آن که بر این دو شناخت یعنی معرفت نفس و معرفت رب دست یافته است . درست مثل آن نِی که از دوری اش از نیستان مطلع است و در حسرت برگشت به نیستان که جایگاه اولیه و اصلی اوست می نالد . بسیاری از عرفای بزرگ تمثیل نِی را برای انسان عارف گزیده اند و در غزلیّاتشان درباره اش سروده اند .

در مثنویِ عارفِ عارفان ، بزرگ مولای عاشقان حضرت مولانا جلال الدین مولوی ، این تمثیل به کرات دیده شده است . عرفان مولوی که یکی از بزرگ ترین بجای ماندگان مکاتب عرفانی است و در سراسر دنیا مریدان زیادی دارد کتاب مثنوی  اش را که گنجینه ای گرانبهاء از دروس عرفانی و اخلاقی است ، با یادی از نِی شروع نموده است :

بشنو این نـی چون حکایت می کنــد

از جــــــدایی ها شکایت می کنــد

کــــز نیستان تـــــا مرا ببریده انــد

در نفیــــرم مرد و زن نالیــــده انــد

سینه خواهم شرحه شرحــه از فــراق

تـــــا بگویم شـــرح درد اشتیــــاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جویــــد روزگارِ وصــل خویش

                                                        . . . مثنوی

عرفان به قشر خاص و یا دسته و گروه بخصوصی تعلق ندارد . در همه جای دنیا مردمانی هستند که با کلمات دیگر همین احساس عرفانی را دارند و شب و روز به ستایشِ معبود مشغولند . ولی ادبیات فارسی ما یکی از غنی ترین منابع عارفانه در جهان است و عملاً جهانگیریِ عرفانِ مولوی موجب شناخت بیشتر ادبیات فارسی در دنیا شده است . بسیاری از عارفان غیر پارسی زبان برای درک مصادیق عرفانی حضرت مولانا به فراگیری زبان فارسی رو نموده اند و آنها هم اذعان دارند که پارسی شِکَر است .

عرفان چیزی جز شناخت و علم در رابطه با هستی نیست که اصول اساسی اش به شناخت شخص و متعاقباً شناخت رَب منتهی می شود . این حقیر، بیان ساده تر از این نمی داند ؛ ولی علاقمندان به منابع بسیار گوناگون و غنی فارسی مراجعه نمایند . مسلماً دیدشان در رابطه با معرفتِ نفس وسیع تر خواهد شد و با نگاهی عمیق تر به عرفان خواهند نگریست .

در بین عرفا تفاوت هایی بوده و هست . مثلاً در عرفان مولوی ، تجلیّات خاصی وجود دارد که در عرفان عطار به شکل دیگری است و شناختِ این جزئیات منوط به مطالعه و پیگیــری است کــه خـارج از ایـن یادداشت می باشد .

ناگفته نماند که در طی تاریخ بشری عرفای زیادی بوده اند که بی صدا و آرام آمدند و بی صدا هم رفتند و کسی خبردار نشد . در مورد عرفان و عرفای مطرح شده باید بنویسم که تعداد بسیار انگشت شماری هستند که شناخته ایم و آن هم به دلیل نفوذ ـ شان در دربار و حکومت های وقت است که نامشان در تاریخ ماند و بعد ها آثارشان به چاپ رسید و دست به دست گشت و به زبانهای مختلف ترجمه شد . متأسفانه در تعالیم ما ، بیشتر قسمت ادبیات و توانایی ادبی عرفا  برایمان مطرح شد تا ، عرفانشان . ما مولوی ، سعدی ، عطار حافظ ، خاقانی جامی و ... را همیشــه به عنوان شاعر شناخته ایم تا به عنوان عارفان بزرگی که در دوره خودشان از مدرّسین فعال اصول دین و تعالیم حوزه های علمیّه بوده اند و علت این خطا هم چیزی نبوده جز این که عرفان واسطه گری را در رابطه عشقی و اعتقادی بین خالق و مخلــوق رد می کند و تحجّـــر می داند و بیشتر آن را شکل شِرک و کفر مطرح می نماید . لذا این طرز تفکر با دیدگـاه های احکامیون که بیشتر دکانشان به جزئیات متصل و متصف است تا کلیّات همخوان نبوده و عملاً آن را نفی می کرده است و اصولاً ، تقلید و فرد پرستی و فرد گروی و خرافه گری در عرفان راه و مکانی ندارد .

عرفا حتی معتقدند که دخالت شخص و واسطه ماندنش باعث فسادِ عشق می گردد . چه این که دیــده ایم در تاریخ هم همینطور شد و مکتب عشاق تبدیل به جهنم جهل و فجایع غیر انسانی گردید . بسیاری از ما نیز مثال بسیار ساده و قابل لمسِ همین ظلم و فساد هستیم .

به هر تقدیر چون هدف ، کلامی در مورد عشق و عرفان است از پیچیده کردن موضوع خودداری می کنم و لذا باید با نگاهی ساده به جان و درون خویش ، به استقبال عشق و پرستش رفت . باید با خود و خدای خویش خلوت نمود و بر روی نفس خود کار کرد و مهارش نمود و برنامه زندگی را طوری تنظیم کرد که به جای اجرای احکام خشک و بی معنی و ابلهانه بی مورد گهگاهی در کُنجی خلوت نمود و در ارتباط مستقیم با خالق خویش قرار گرفت . چون همه می دانیم که عاشق بدون تلاش و تقلا ، نظر معشوق را به خود معطوف نخواهد نمود نمود .

سری به سینه خــود تـــا صفا توانــی یافت

خلاف خواهــش خـــود تا خدا توانی یافت

درِ حقایــق و گنجینـــه ادب قفـــــل است

کلیــــد فتح بـــه کُنج فنا توانــــی یافــت

به هوش باش که با عقل و حکمت محــدود

کمـــال مطلق گیتــــی ، کجا توانی یافــت

جمــال معرفت از خواب جهـل بیداریســت

بجــوی جوهر خود تــا جــلا توانــی یافت

تحوّلــی است کـــــه از رنجهـا پدیــد آید

نه قصه ای که به چــون و چــرا توانی یافت

تو حلقــــه بر در راز قضــــــا ندانــی زد

مگر کــــه ره به حریم رضــا توانــی یافت

ز قعرِ چاه توان دیـــد در ستــــاره و مـــاه

گر این فنــــا بپذیـــری بقــــا توانی یافت

کمال ذوق و هنر ، شهریــــار در معنی است

تو پیش و پس کُنِ لفظی کجــــا توانی یافت

                                              شهریار

دلیل ناتوانی بسیاری از ما در درکِ درست و عمیق اشعار عرفانیِ این است که مهم ترین انگیزه سرودن آن را نمی دانیم . طرز تفکر و دانش اعتقادی سُراینده بسیار مهم است و نقش بسیار حساس و بسزایی در اشعارش دارد . نتیجتاً پس از خواندن یک غزل اگر عمق مطلب را نفهمیم ، لذتی هم نخواهیم بـرد و جز خستگی برای روح خویش که قسمت مهم « من » باشد چیز دیگری به ارمغان نیاورده ایم .

عرفا با این سروده ها نیایش می کردند و با خوانـدن آن با صــدای دلنشین و با حرکت های نرم و موزون بدن ، عبادتِ حق می کردند و چنان لذتی از خواندن این غزلیات می بردند که بدنشان از کنترل شان خارج می شده و نوعی رقص به ایشان حادث می گردیده که این حالت در عرفان به سماع ، بسیار معروف است . پاره ای از عرفا خود را در حضور معشوقشان می دیدند و روح شان چنان پرواز می نمود که مکان و لحظات را حس نمی کردند .

مثل این شعر که اگر کمی ریتمیک و شمرده خوانده شود و ساز دَف همراهی کند با تکرار آن چطور می توان ساکن و ساکت در یک گوشه نشست؟ منوط به این که مفهوم آن را فهمیده باشیم و آن را برای ستایش و پرستش بخوانیم .

یار مرا ، غار مـــرا ، عشق جگـــر خوار مـرا

یار تویی ، غار تویــی ، خواجه نگهــــدار مرا

نوح تویی ، روح تویی ، فاتح و مفتوح تویــی

سینــــه مشروح تویی ، بـــــر در اسرار مـرا

نور تویـــی ، سور تویی ، دولت منصور تویی

مرغ کُهِ طور تویـــــی ، خسته به منقار مــــرا

قطره تویی ، بحر تویی ، لطف تویی ، قهر تویی

قصه تویی ، زهــر تویی ، بیش میازار مــــــرا

حُجره خورشیــد تویی ، خانـــه ناهید تویــی

روضـــــه امید تویــــی ، راه ده ای یــار مرا

روز تویی ، روزه تویی ، حاصل دریــوزه تویی

آب تویی ، کــوزه تویی ، آب ده ایــن بار مرا

دانه تویــی ، دام تویی ، باده تویی ، جام تویی

پخته تویــی ، خام تویی ، خام بــه مگذار مرا

این تن اگر کم تنـــدی ، راه دلم کـــم زندی

راه تویی ، تا نَبُــدی ، این همه گفتـــــار مرا

                                                  مولانا

مسلماً این ، آنی نیست که از بچگی آموخته ایم . گریه ، شیون ، تویِ سر کوبیدنِ بیهوده و ... دنیای دیگری دارد تا این ریتم ربّانی زیبا و با مفهوم ، که به خاطر نزدیکی به حقِ تعالی انجام بپذیرد . حال خود ببین که تفاوت از کجاست تا به کجا ؟!

عشق تنها عامل و تنها مسیرِ زیبای رسیدن به معشوق است و لا غیر . ادعایِ پوچ احکامیون هرگز پایه و اساس نداشته و حاصلی هم جز ایجاد جهنم خشم و جنگ به بار نیاورده است. خیلی ها آمدند و گفتند که می خواهند خدای را به مردم بشناسانند ولی برعکس شد.

همســـری با انبیاء برداشتنـــــد

اولیــاء را همچو خـــود پنداشتند

گفته اینک ما بشــــر ، ایشان بشر

ما و ایشان بستــــه خوابیم و خور

هر دو گون زنبور خوردند از محل

لیک شد زان نیشُ وان دیگر عسـل

هر دو نِی خوردند از یک آب خـور

این یکی خالــیُ وان دیگر شکـــر

                                                 مولانا

لذا قرن ها آدمیان به دلیل غلط پنداری عده ای از مدعیان رهبری و اولیایی ، جامعه بشری به گمراهی کشیده شدند که نتیجه ای جز جهنم بی عشقی به همراه نداشت .

گر بــه صورت آدمی انسان بُدی

احمد و بوجهل خود یکسان بُدی

لذا جا دارد که هوشمندانه خود را بشناسیم و راه زیبای وصال حق را به فراخور حال خود بیابیم و فرا راه خود قرار دهیم تا شادمانه در بهشت عشقِ به حق بـدون هرگونه قید و بندهای غیر انسانی ومادّی که قرن ها به ما تزریق شده است ، زندگی کنیم .

گوشِ خر بفروش و دیگر گوش خر

کیــن سخن را در نیابــد گوشِ خر

هر کسی که با خدای خود ، خالق و معبود خود پیمان بست و یاری خواست یاری گرفت و از جهنم خرافات به زندگی صلح آمیز عاشقانه حق پرستی رسید .

راست شو چون تیر و وا رِه از کمان

کـــز کمان هر راست بجهد بیگمان

سَهل شیـــر دادن کـه صفها بشکند

شیر آن است که خــود را بشکنــد

ای عزیز بدان که محور زندگی ات تو هستی و بس و خالقت توانایی های لازم را باالقوه در تو نهاده و باید به فعل درآوری و از سعادت انسان بودن به معنی واقعی لذّت بری و از قفس خرافات و تقلید برهی .

مرغ کـو اندر قفس زندانی است

می نجویـد رَستن از نادانی است

روح هایی کز قفس ها رسته اند

انبیـــای رهبــــر شاسیتــه اند

عموماً مکاتب عرفانی ما به سه اصل معتقد هستند که آن شریعت ، طریقت و حقیقت می باشد . ولی قبل از بیان و تشریح این سه اصل مهم ، لازم می دانم در مورد سماع بنویسم که چند بار به آن اشاره کرده ام و بعد به تشریح سه اصل گفته شده خواهم پرداخت .

مولانا می فرماید :

سماع آرام جــــانِ زندگانــی است

کسی داند ، کــه او را جان جانست

کسی خواهد کـــه او بیدار گـــردد

که او خفتــــه میان بوستـــان ست

و لیک آن ، کو به زندان خفته باشـد

اگر بیدار گـــردد در زیــــان است

سماع آنجا بکــن کانجا عروسیست

نه در ماتم کــه آن جای فغان است

کسی کو جوهـر خود را ندید هست

کسی کان مــاه از چشمش نهانست

چنین کَس را سماع و دف چه باید؟

سماع از بهـــر وصل دلسِتــان ست

کسانی را که روشان روی قبلـه ست

سماع این جهــــان و آن جهانسـت

خصوصاً حلقه ای کانــدر سماع اند

همی گردنـــد و کعبــه در میانست

اگر کانِ شکــر خواهی ، همانجاست

ور انگشت شکـر ، خود رایگان ست

                                                                                             

                


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 18:32 توسط ایرانیان دلشاد برای ایرانی با فرهنگ | لينك به مطلب |



ای خدای پاک و بی انباز ویار

دست گیر و جرم ما را در گذار

یاد ده ما را سخنهای رقیق

تا تو را رحم آورد آن- ای رفیق

هم دعا از تو اجابت هم زتو

ایمنی از تو مهابت هم ز تو

((مولوی))

درود و سلام به همهء فرهنگ وادب دوستان این دیار و سرزمین

کار رو به نام یزدان شروع کردیم

و به یاد ستارهء شعر و ادب ایران مفخر ما

مولوی

شاعری شوریده حال و مسلکی جهانگرایاینه

سال سال مولاناست

قصد داریم

با کمک و همت شما خوانندهء عزیز و نویسنده های ارجمند و عزیز

از عشق بگیم

از ادب

از هنر

از موسیقی

از هر چه که از دل بر آید

همهء شما میتونین نویسندهء این وبلاگ باشین

اگه مطلب و عکس و مقاله و... در زمینهء شعر و ادبیات و هنر و فرهنگ و موسیقی این سرزمین و این مرز و بوم دارین

به اسم خودتون تو این وبلاگ مینویسم

و وبلاگ وبلاگی ایرانی است

ایرانی وحدتی آریایی دارد و سرمایه ای ۳۵۰۰ ساله

بیایم به یاری هم هر چند کم ولی خودمون و بیشتر بشناسیم

میتونین به این آدرس میل بدین

tanhatarinpersian@yahoo.com

یا میتونین تو قسمت نظرات هر چی خواستید بنویسید

قول میدم مطالب نو و خوندنیتون رو به اسم خودتون بذارم تو وبلاگ

به امید روزای خیلی قشنگ با هم.

 


نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 10:46 توسط ایرانیان دلشاد برای ایرانی با فرهنگ | لينك به مطلب |



This Template Designed By HAMRAZ